تبلیغات
عشقولانه - مطالب خاطره
امروز سر مزار شهیدایی که خیلی وقته همسایمون شدن رفتم...
از اونجا شهر خیلی تاریک بود
خیلی خسته و مرده...
نگاهم به چندتا عکس افتاد که بالای مقبره زده شده بود...
نوجوانی که برای مادرش نامه می نوشت...
پدری که با دخترکش عکس یادگاری انداخته بود....
ما کجاییم ...!

هفت شهر عشق را عطار گشت
                  ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...



موضوعات مرتبط : خاطره،
برچسب ها : شهر، شهید،


تاریخ : سه شنبه 17 دی 1392 | 07:32 ب.ظ | نویسنده : حلما | نظرات

بسم رب الحسین


کل خیر فی باب الحسین


 مدام می خواهم برای همه تعریف کنم...
با ترکیبات متنوع،با جملات گوناگون،با الفاظ متفاوت...ولی کسی انگار نمی فهمد....
کسی چه می فهمد معجزه یعنی چه !
عشق یعنی چه !
راه یعنی چه !...
کسی چه می داند سه روز پیاده روی در گرمای خرداد ماه ...
استراحت در موکب ها....
پذیرائی کودکان با معرفت ....
تیر های چراغ برق وشماره هایشان که باید تا هزار و چهار صد می رسید...وبعدش هرچه به اینها فکر می کنی جز عشق چیزی در خاطراتت نقش نمی بندد یعنی چه !
کسی چه می داند قول دهی به کفش هایت که اگر تا حرم رساندت با هم به زیارت بروید یعنی چه !
کسی چه می داند وقتی از درد پاهایت می گویی ناگهان سر بلند کنی و گنبد و بارگاه اباعبدالله دلبری کند یعنی چه !...
کسی چه می داند اجازه از علمدار برای تشرف یعنی چه !...
کسی چه می داند "لبیک یا حسین "جمیع زائران درست روبروی ضریح اما وقتی هنوز چشمانت به ضریح شش گوشه اش نیفتاده یعنی چه !..
کسی چه می داند از حال و هوایت وقتی برای اولین بار دستانت در پنجره های ضریح گره بخورد و تو باشی و کلی حرف های نگفته که جای گفتنش همین جاست....
همه اینها وقتی تبدیل به حسرت شدند که حدود نیم ساعتی بود که از کربلا راه  افتاده بودیم...
کسی چه می داند حسرت یعنی چه !....


بشوی اوراق اگر همدرس مایی                                     که درس عشق در دفتر نباشد




موضوعات مرتبط : خاطره،


تاریخ : یکشنبه 24 آذر 1392 | 10:56 ب.ظ | نویسنده : حلما | نظرات
اولین لحظه هایی که با هم شروع به صحبت کردیم را حلما خوب یادش می آید.
اولین جلسه خواستگاری...
این سکوت حلما و تعارف من در شروع وبلاگ، مرا یاد آن روز انداخت.
من این طرف میز، حلما آن طرف:
بعد از چند آیه قرآن گفتم: شما اگر سوالی دارید بفرمایید!
حلما جان هم نه گذاشت و نه برداشت:
نه شما بفرمایید!
یعنی هیچ سوالی ندارید؟
فعلا نه بفرمایید!
ما هم که در اولین جلسه خواستگاری احساس مردانگی عجیبی داشتیم، با خودمان گفتیم:
دیگه عمرا نمیشه تارف کرد! بالاخره مردی گفتن! زنی گفتن! قراره بار یک عمر زندگی روی این شانه ها بیاد!
خلاصه! بنده همه ی حرفا هایم را تنظیم کرده بودم که او اول شروع کند...
لذا دقیقا یادم هست که آن چند جمله اولم مثل نطق روسای جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل شد!
" بالاخره با توجه به اینکه امروز آمده ایم تا در این جمع و این جلسه مسائلی را بررسی کنیم که از اهمیت و ویژگی بالایی برخوردار است لازم می بینم قدری راجع به ضرورت های ....... "
همین جوری کلمات الکی پشت هم ردیف می کردم تا فکرم کار بیفته ببینم اصلا از کجا می خواستم شروع کنم!
نتیجه اخلاقی این خاطره اینکه: همیشه خودتان را برای بد ترین شرایط آماده کنید.





موضوعات مرتبط : خاطره،


تاریخ : دوشنبه 22 مهر 1392 | 03:18 ق.ظ | نویسنده : صدرا | نظرات