تبلیغات
عشقولانه - اولین تعارف!
اولین لحظه هایی که با هم شروع به صحبت کردیم را حلما خوب یادش می آید.
اولین جلسه خواستگاری...
این سکوت حلما و تعارف من در شروع وبلاگ، مرا یاد آن روز انداخت.
من این طرف میز، حلما آن طرف:
بعد از چند آیه قرآن گفتم: شما اگر سوالی دارید بفرمایید!
حلما جان هم نه گذاشت و نه برداشت:
نه شما بفرمایید!
یعنی هیچ سوالی ندارید؟
فعلا نه بفرمایید!
ما هم که در اولین جلسه خواستگاری احساس مردانگی عجیبی داشتیم، با خودمان گفتیم:
دیگه عمرا نمیشه تارف کرد! بالاخره مردی گفتن! زنی گفتن! قراره بار یک عمر زندگی روی این شانه ها بیاد!
خلاصه! بنده همه ی حرفا هایم را تنظیم کرده بودم که او اول شروع کند...
لذا دقیقا یادم هست که آن چند جمله اولم مثل نطق روسای جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل شد!
" بالاخره با توجه به اینکه امروز آمده ایم تا در این جمع و این جلسه مسائلی را بررسی کنیم که از اهمیت و ویژگی بالایی برخوردار است لازم می بینم قدری راجع به ضرورت های ....... "
همین جوری کلمات الکی پشت هم ردیف می کردم تا فکرم کار بیفته ببینم اصلا از کجا می خواستم شروع کنم!
نتیجه اخلاقی این خاطره اینکه: همیشه خودتان را برای بد ترین شرایط آماده کنید.





موضوعات مرتبط : خاطره،


تاریخ : دوشنبه 22 مهر 1392 | 04:18 ق.ظ | نویسنده : صدرا | نظرات