تبلیغات
عشقولانه - همیشه بهار
"هلک من لیس له حکیم یرشده"
این جمله را صدرا در اولین روزها برایم خواند...
حال که می بینم،"یرشده"،فقط در صحبت هایش نیست ، فقط در جلسات هفتگی اش نیست...
حتی فقط در آن نصیحت بعد از عقدش در آن شب بارانی که گفت : "شما اگر همراه هم باشید من هم قول می دهم خداوند ضامنتان باشد ."نیست...
گاهی که خیلی نگران می شوم ...بی دلیل...
جواب سلامش...
گاهی که حواسش نباشد و بعد از خداحافظی با شاگردان به این سوی خیابان نگاه کند .... یک لحظه نگاهش...
تمام دلهرهایم تمام می شوند ....
آرام می شوم...
سبک وراحت...
و آن وقت است که دلم می سورد به حال همه کسانی که روزمرگی هلاکشان کرده و در پی راه نجاتی به هر دستاویز چنگ می زنند !
کسانی که از صبح تا شب می دوند اما نمی دانم چرا نمی رسند...
نمی داتم چرا هیچ وقت آرام و قرار ندارند...
نمی دانم چرا هیچ وقت در چشمان همیشه نگرانشان آرامش نمی نشیند....
وهرروز دیروزشان را تکرار می کنند ....در باد....


مگر زنجیر مویی گیردم دست         وگرنه سر به شیدایی برآرم







موضوعات مرتبط : نکته،
برچسب ها : روزمرگی، نجات، زندگی،


تاریخ : یکشنبه 8 دی 1392 | 07:07 ب.ظ | نویسنده : حلما | نظرات